بابه صفدر داراي حافظه عجيبي است. اگر بگويم صدهزار بيت شعر از حفظ دارد اغراق نگفته ام. ایشان در هر مورد به هر مناسبتي شعري تحويل مي دهد و هيچ جا در نمي ماند، منتهي هيچكدام از اين شعرها نه به مورد است و نه مناسب حال و نه در جاي خود قرار گرفته است. حال چند نمونه خدمتتان عرض مي كنم و بقيه را به قضاوت خودتان وا مي گذارم:
سه چهار سال پيش به يك مجلس عروسي دعوت داشتيم و خانواده هاي داماد و عروس بزن و بكوبي راه انداخته بودند. بابه صفدر كه از مشاهده اين جشن و سرور به هيجان آمده بود به آواز بلند گفت:
ـ به به! واقعاً چه وصلت فرخنده اي. تبريك عرض مي كنم، به قول شاعر:
باز اين چه شورش است كه در خلق عالم است
باز اين چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است
سرم را بيخ گوشش گذاشتم و آهسته گفتم:
ـ بابه صفدر! دستم به دامنت، متوجه حرفهايت باش. آبروي ما را نريز، جاي اين شعر اينجا نبود.
بابه صفدر كه سخت تحت تأثير ساز و آواز قرار گرفته بود و بدون توجه به حرفهاي من راهش را كشيد و رفت پیش روی عروس و داماد كه پهلوي هم نشسته بودند وگفت:
ـ اي زوج خوشبخت، اميدوارم به پاي هم پير شويد چنانكه شاعر مي گويد:
مجو درستي عهد از جهان سست نهاد
كه اين عجوزه عروس هزار داماد است
چند وقت پيش، مراسم فاتحه خوانی مرحوم غلام سخی بود. پس از قرائت فاتحه، رويش را به طرف عباس پسر کلان آن مرحوم كرد و گفت:
ـخداوند تازه گذشته را رحمت كند، واقعاً مردنازنيني بود. شريك غم شما هستيم و از خداوند براي بازماندگان صبر جميل و اجر جزيل مسئلت مي نمائيم. دنيا دار فناست چنانكه شاعر در اين باره مي فرمايد:
هرچه پیش آمده شکرش باقیست
شرِّی خیزد که خیر ما باشد
به ديدن محمد حسین خان رفته بوديم كه قصد سفر مزار شریف را داشت. هنگام خداحافظي، بابه صفدر دستش را به گردن محمد حسین خان حلقه كرد، دو تا ماچ آبدار از رویش برداشت و گفت:
ـ خوشا به سعادتت که به زیارت می روی، مخصوصاً التماس دعا دارم، اميدوارم به سلامت برگردي و سوغاتي ما را فراموش نكني به قول شاعر:
ياران و برادران، مرا ياد كنيد
رفتم سفري كه آمدن نيست مرا!
پريروز به عيادت حاجی غلامرضا رفته بوديم كه در شفاخانه استقلال بستري است. بابه صفدر زبان به دلداري گشود و گفت:
ـ حاجی صاحب هيچ جاي نگراني نيست. حالتان بحمدالله خوب خوب است، رنگ رويتان هم ماشالله هزار ماشاالله نشان سلامتي مزاجتان است، انشاالله همين دو سه روز به سلامتي از شفاخانه رخصت مي شوي. شاعر مي گويد:
شهریارا بی حبیب خود نمى كردی سفر
این سفر راه قیامت مى روی تنها چرا؟
بالاخره طاقتم طاق شد، او را به گوشه اي كشيدم و گفتم:
ـ بابه صفدر، آخر اين چه رقم دلداري دادن است؟ چرا شعر بي جا مي خواني؟ بيچاره حاجی را با حرفها ی بی جای زهره کفک كردي!
بابه صفدر نگاه استفهام آميزي به من كرد و گفت:
ـ نفهميدم، كدام يك از شعرهايي كه خواندم بی جای بود؟ وزنش درست نبود؟ قافيه نداشت؟
گفتم:
ـ نه، برادر عزيز، همه چيزشان درست بود جز اينكه درجاي خودشان قرار نگرفته بودند.
بابه صفدر يك مرتبه از كوره در رفت و گفت:
ـ اين چه حرفي است مي زني؟ در اين دنيا چه چيزي سر جايش نشسته است؟ مگر خودت سر جايت نشسته اي؟ تو همین حالا بايد مشغول بزچرانی باشی، اما بدبختانه به سیاست دست میزنی! از شما مي پرسم: آیا کوچیگری که پیشه ی انسان های ماقبل تاریخ است؛ در عصر امروز که بشر کرات دیکر را فتح کرده؛ جا دارد، آنهم با امتیاز تنها ده چوکی در پارلمان ؟؟؟ چه خوب فرموده شاعر:
چو شمع از پی علم باید گداخت
که بی علم نتوان خدارا شناخت
قدري دورتر برويم، بفرمائيد ببينم، زیرپل و کف دریاها برای جاری شدن آب است یا محل اجتماع معتادین ، یا پارلمان جای برای نمایندگی از مردم است یا محل بزکشی؟ ناتو را چه غرض به لیبیا؟ چرا امریکا می خواهد در کشور ما پایگاه دایمی داشته باشد؟ اينجاست كه شاعر عنان اختيار از دست مي دهد و مي گويد:
منش ساختم رستم داستان
وگرنه یلی بود در سیستان
آيا انصاف است اين همه كارهاي بي جا را نديده بگيري و انگشت روي حرفهاي من بگذاري؟
ديدم حق بابه صفدر است و حرفهاي حسابي مي زند. گفتم:
ـ دوست عزيز! اينها كه گفتي درست، ولي چاره چيست و چه كاري بايد كرد تا اين نابجائيها جاي خودشان قرار بگيرند؟
گفت:
ـ راهش اين است كه مردم ما دامن همت به كمر بزنند، جاروب بردارند و تمام اين خاک جاروب هارا در خاک انداز ها بريزند و جهان را از لوث وجودشان پاك كنند و اجازه ندهند که تاریخ پنجهزار ساله ی شان زیر پای کافران شود، مگر غیرت افغانی شان را مرغ ها خورده که راضی می شوند میهن شان محل تاخت و تاز تجاوزگران غربی شود، چنانكه شاعر شيرين سخن مي گويد:
رواق منظر چشم من آشيانه توست
كرم نما وفرود آ كه خانه خانه ی توست
گفتم:
ـ بابه صفدر ديدي آخر باز لگه کدی؟ ايا جاي اين شعر، اينجا بود؟
وزیر نازنینم سبزه رنگ است
ولی در اختلاسش چون پلنگ است
تمام زیر دستانش مسلمان
مگر بادارهایش از فرنگ است
پریشان ملت است از کرده هایش
صدای نازکش چون نای و چنگ است
به اقیانوس رشوت ها شناور
نه بیم قاضی و خوف نهنگ است
همیشه خدعه و نیرنگ دارد
اورا از راستکاری عار و ننگ است
نخواهد راحتی ملتش را
دل چون کوه قافش مثل سنگ است
جلای روی او مانند شیشه
صفای قلب پاکش قیر رنگ است
ای گمگشته ی من، از من این قدر صبر مخواه، بگذار راز دل را با تو بگویم، ساعتی پیش هنگامیکه شعلهء شمع با باد شمالی تکان می خورد تمام سراسر دوری از تورا از نظر گذراندم، بیاد آوردم که در آن دوران که هر شب با من بودی چقدر کاشانه ام از جمال تو روشن بود اما از وقتی که دیگر مرا ترک کردی غم نا گفتنی بر دلم نشست و این دل را پژمرد. اگر می بینی که دیگر از غمت کنج تاریکی و انزوارا اختیار می نمایم؛ برای آنست که می دانم سنگینی هجران تو برای همیش کاشانه ام را تاریک ساخته و هیچ شبی روی روشنی را دیده نمی توانم ای برق!!!
ای نور فراوان بگشا منزل مارا
جز تو چه کسی چاره کند مشکل مارا؟
برقی بکند جور فراوان همه شبها
آزار دهد هرچه تواند دل مارا
دور از تو به شمع و به چراغم نبود شور
مهتاب فقط نور دهد محفل مارا
هر چند به غمهای تو ام دست و گریبان
تشکیل دهد ظلمت شب حاصل مارا
بازآ و زدای این دل مارا ز غم خویش
روشن بنما خانه ی پر کاگِل مارا
به دانشگاه بی حاصل چرامغـــرورمیگردی
اگر داکتـــــــــر شوی آخرنصیب مــورمیگردی
بروجـــانم که هرگزدر حساب کـس نمی آیی
برو بی رشوه و بی واسطه مضـــرورمیگردی
اگر ماســـاژ وبوت پاکـی داکتـــر را تو ننمایی
یقیناً ازحساب کدر مـــــــیل ها دور مـیگردی
چرابیهوده درست را به صد خــون جگرخوانی
بوقت امتـــحان بی واسطه رنجــــــورمیگردی
اگر پیدا نمایی یک رگ خــواب از پوهنــــوالی
اگر هم درس نخوانی عاقبت مقدور میـــگردی
دلیلت را بگویی گر خلاف مقـــصد استــــــــاد
به بی اخلاق وکجرفتار وبد، مشهور میــگردی
او دانشجوی بیچاره که آخــــر بی سـواد فارغ
شود، حتماً به مانند فلان مــــزدور میــــگردی
اگر وضعیت تحصیل علــم باشد چنیــن برحال
به پوهنگاه ودانشتون همه مخمور میـــــگردی
به استادان کــم دانش و چپتــــر های تاریخی
قسم؛ بر ترک تحصـیل عاقبت مجبور میــگردیپس میرُم
اگر گوییدمرا بی عــــــار، پس باطالبان میرُم
نمایید خســـته ام ازکار، پس باطالبان میرُم
اگرازامــر من پیچیـــــــد سر با لنُگی پشمی
شــــــــوم از کارتان بیزار، پس باطالبان میرُم
ندانید امـــرمن چون واجبات روزوشب باشد؟
شوید ازخواب تان بیدار، پس با طالــبان میرُم
اگرگویــــــم بمیرید! لااقـــــل مانند میِّـــــت ها
دراز افتیــــد همچون مار، پس با طالبان میرُم
بیاید غیـــــــرتم درجوش همچون آب در قلیان
ز گفــــــت خارجی یکبار، پس با طالبان میرُم
برانم شرقیــــــان و غربی ها یکبــــاره از نزدم
اگر دیدم شـــــدم بی یار، پس با طالبان میرُم
اگـــــر یو اِس و ناتو می نمایند ردِّ همــــــکاری
شــــوم با طالبان همکـار، پس با طالبان میرُم
خوش بود چوکـــــی ریاست ای عـــــزیزان داشتن
یا کـــه با لاتر حضــــــوری با وزیـــــــران داشــــتن
مشکــلات کوچکی چون گشنـــــــگی مردمــــــان
می شود حل با حواله ســـــوی یزدان داشتــــــن
غصهء بی خانگی ها چیست پیــــــش یک رییس
چون که ایشان هر یکی آپار تمــــــا نان داشتــــن
هیچ کس راغم نباید خوردکه عالم رفتنـــی است
پس نبـــاید مردمان خود را پـــــــــریشان داشتــــن
یک نفر بیکـــــار کــــی بینی عــــــــــزیزم در وطــن
گر هـــمه خود را پی قــــــــاچاق و دزدان داشتـــن
تا رییــــسان و وزیــــــــران و مـــــــدیر و والیـــــــــان
هر یکی باید به زعم خویـــش دوران داشتــــــــــن
رسم شان بالا تر است از عالم انسان و جـــــــــن
خویش حتماَ رابطه با شخص شیطـــــــــان داشتندوش با یک خارجی گک باده نوشان دیدمش
حالتش ازمن مپرس کـــــز دیده پنهان دیدمش
آنکه یک دولت مســـــلمان در چپن دارد ولی
سخت غرق مستی و مخمور و حیران دیدمش
گر زاهل باده هستـــــــــــی جامها بر جام زن
"هرکه از می توبه کرد آخر پشیمان دیدمش"
چون نگه کردم بسوی بعضـــــیان با چشـم دل
شاخ ودم در پیش و پس درجلـد انسـان دیدمش
تکیه بر ویســــکی و وودکا هست کار عاقلان
این عمل با چشـــم خود درملک افغان دیدمش
گر وزیر و قاضیان یکــــدم شرابد، نوش باد!
من ریس جمهـــــور را هم باده نوشان دیدمش
پُست را مفهـــــوم خواهی از من دیوانه پُرس
یعنی از خیــت کـــــلان و بازوی مــــردانه پُرس
این وزیران و رییســان را چه پُرسی کــیف حال
یک کمــــی هم حالت مأمور بی سامانه پُرس
شهـــــــــرداری را نباشد از کثــــافت هــا خبر
این حکــــایت را رَو از پسکوچه بی باکانه پُرس
کشتــــــــگان رشــــوه آخربرکجا خواهد رسید؟
از شهیــــــدان فسادِ کنــــج محبس خانه پُرس
گرندانی ثروت و مـــــــال و مـــــــنال یک رییس
زود باش ازحضــــــــرت قارون این افسانه پُرس
چندســــــــالی شد وطن را خــــرسواری میکند
این معمــــــــا از خــــــرو خرکــــار آزادانه پُرس
از تقلـــب تلخ ها شیـــرین شود
از تقلب سفـــره ها رنگین شود
از تقلـــــــــب رأی ها انبار شود
بی تقلــب بعضی ها بیکار شود
از تقلــــب بی ســواد عالم شود
بی تقلـــب عالــمان ظالم شود
از تقلـــب هر کسی پولدار شود
بی تقلب هر کسی بر دار شود
با تقلــــــب صاحب قدرت شوی
بی تقلـــب مایه ی عبرت شوی
با تقلــــــــب قدرتت بیحد شود
بی تقلـــــــب روزگارت بد شود
از تقلــــــب صندلی ها پر شود
وز تقلـــــب جیب ها پر در شود
با تقلــــــــــب حاکم دنیا شوی
بی تقلــــب دلقک هرجا شوی
از تقلــــــــب کارهـــایت جور شد
بی تقلــــــب انگبینت شور شد
از تقلـــــب ها وطن پیشرفت شد
اقتصادش هفت منفی هفت شد
مرو، که از غم تو گفتـــــــــگوی من باقسیت
هزار و یکصدو یک بیت و یک سخن باقیست
چو برق می روی از شهـــــــــــــر داری کابل
هنوز پولکی از بهـــــــــــــر خوردن باقیست
به عیش کـــوش و ز غم های تازه رأی مزن
گرت حواله ی از پیسه ی کهـــــن باقیست
گپی به حرمت وجـــــــــــــدان پاک تو گفتند
گذشت چندی و آشوب این سخن باقیست
دمی نشــــــستی و رفتی، ولی به اطرافت
هنوز بوی خوش ویسکی بر چمن باقیست
اگر چه ناله ی مـــــــــردم ترا هـــــلاک نکرد
ولی ز گفته ی قاضـــــی امید من باقیست
نه من شــــــــــکایتی از کار خوب تو بکنم
نه شــــکوه ی تو ز قاضی انجمن باقیست
به عیش کوش اگر شهـــــــر دار می باشی
به فسق کوش ترا تا که جان و تن باقیست